تبليغاتX
متن های زیبا - اين هم چند تا آف قشنگ
 

     عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست
                       تا کرد مرا تهی و پر کرد زدوست
                           اجزای وجود من همه دوست گرفت 
                                    نامی است زمن بر من و باقی همه اوست

                           **********************

پلکهای مرطوب مرا باور کن ، این باران نیست که میبارد ، صدای خسته ی من است که از چشمانم بیرون میریزند


آنگاه که با دستانت واژه ی عشق را بر قلبم نوشتی سواد نداشتم اما به دستانت اعتماد داشتم .حال سواد دارم اما دیگر به چشمان خود اعتماد ندارم.


فكر ميكنم دوباره بيايي مثل نسيمي اين پر افتاده به خاك را برگيري ببري با خود به هوا آري آشتي ميسر است ورنه اين حضور مي ارزد غرقه اگر شود در بي پاياني اندوه


دشت‌هايي چه فراخ! كوه‌هايي چه بلند در گلستانه چه بوي علفي مي‌آمد! من در اين آبادي، پي چيزي مي‌گشتم: پي خوابي شايد، پي نوري، ريگي، لبخندي.


در دل من چيزي است، مثل يك بيشه نور، مثل خواب دم صبح و چنان بي‌تابم، كه دلم مي‌خواهد بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه. دورها آوايي است، كه مرا مي‌خواند


من فرو افتادن برگها را در امتداد تنهاییم باور نمی کنم .مهربانی نیست بودنم را به من بفهماند تا پاییزان دلم از بین برود و دیگر صدای خش خش برگها را نشنوم و مرگ روحم را در فرود غم انگیز برگها نبینم


مدت ها بود دنبال فرصت زندگیم می گشتم اما پیداش نمی کردم.پیش خودم گفتم شاید فرصت زندگی من ،در آینده های دور قرار گرفته و باید منتظر بمونم تا از راه برسه.از خودم پرسیدم آدما فرصت زندگیشونو تو چی میبینن؟


در هجوم ظلمت ترديد ها با تو ام ديگر ز دردي بيم نيست هست اگر ‚ جز درد خوشبختيم نيست اي دلتنگ من و اين بار نور ؟


بيا تا برات بگم آسمون سياه شده ديگه هر پنجره اي به ديواري وا شده بيا تا برات بگم گل تو گلدون خشكيده دست سردم تا حالا دست گرمي نديده


گفتم: تو عاشق نبودي و نيستي........ گفتم:عشق يک ماجراست ، ماجرايي که بايد آن را بسازي.... گفتم:عشق درد است ... گفتم:عشق رفتن است عبور است ، نبودن است... گفتم: عشق تضاد است.... گفتم:عشق جستجوست ، نرسيدن است...... نداشتن و بخشيدن است.... گفتم:عشق آغاز است , دير است و سخت است.... گفتم:عشق زندگيست ولي از يه نوع ديگه


دوستي امتداد دو درون است که اگر بر کلمات امتداد يافت عمرش کوتاه، سرانجامش تلخ شد! که اين کلمات هزار چهره دارند تنها روحي در اين ميان هيچ چهره‌اي ندارد که آن خود دوستيست


اگر ميتونستم همه خيابونا رو پر ماشين مي کردم تا وقتي مي خوايم از خيابون رد شيم دستمو بگيري...همه زمينارو پر برف مي کردم تا واسه اينکه سر نخوري بازومو بگيري...هر شب بارون مي باروندم تا بريم يه گوشه زير يه سرپناه بشينيم حرف بزنيم...عقب همه تاکسي هارو پر مسافر مي کردم تا مجبور شيم دوتايي جلو بشينيم


 زمان خيلي كند است براي كساني كه انتظار مي‌كشند. خيلي سريع براي كساني كه مي‌ترسند. خيلي طولاني براي كساني كه اندوهگين‌اند. خيلي كوتاه براي كساني كه شاد‌اند. ولي براي كساني كه عاشق‌اند زمان جاودانگي دارد


خدايا به هر كه دوست ميداري بياموز كه عشق از زندگي كردن بهتر است و به هركه دوستتر ميداري بچشان كه كه دوست داشتن از عشق برتر است


دختري از پسري پرسيد :آيا منو قشنگ مي دوني‌ ؟ پسر جواب داد : نه ! پرسيد : آيا دلت مي خواد تا ابد با من بموني‌؟ گفت :‌نه ! سپس پرسيد :‌ اگر ترکت کنم گريه مي کني ؟ و بار ديگر تکرار کرد :‌ نه ! دختر خيلي ناراحت شد .... وقتي براي آخرين لحظه با چشماني که پر از اشک بود به پسر نگاه کرد ..... پسر دست هايش را گرفت و گفت :‌ تو قشنگ نيستي بلکه زيبايي .... من نمي خواهم تا ابد با تو باشم بلکه من نياز دارم که تا ابد با تو باشم و اگر تو روزي مرا ترک کني ... گريه نمي کنم .. مي ميرم


مراقب افکارت باش که آنها به گفتار تبديل مي شوند مراقب گفتارت باش که آنها به کردار تبديل مي شوند مراقب کردارت باش که آنها به عادت تبديل مي شوند مراقب عادتت باش که آنها به شخصيت تبديل مي شوند مراقب شخصيتت باش که آنها به سرنوشت تبديل مي شوند


 تو اي تمام فكر من در روز و شب اي همه هذيان من در سوز تب اي نهان در پيكرم چون جان شده همچون بوي گل به گل پنهان شده


اگر عاشق لحنم شوي تا عاشق كلامت شوم، باش تا باشم مي خواهمت، خواهم خواست، مي دانم نمي داني كه دوستت دارم.


خوشا دردي که درمانش تو باشي خوشا راهي که پايانش تو باشي خوشا چشمي که رخسار تو بيند خوشا ملکي که سلطانش تو باشي خوشا آن دل که دلدارش تو گردي خوشا جاني که جانانش تو باشي مشو پنهان از آن عاشق که پيوست همه پيدا و پنهانش تو باشي براي آن به ترک جان بگويد دل بيچاره تا جانش تو باشي


 آري خداوند عشق را در قلب انسان به وديعه نهاد تا دوست بدارد تا بهانه اي باشد براي محبت براي جان دادن براي يکي شدن براي... آري عشق را بهانه اي براي مقاصد پوچ و عبث خويش قرار ندههيم که عشق را سازگاري با ريا نيست پس عشق را به زنجير مکشيم


قصد از نوشتن آرامش است هر چند اين گونه نوشتن تازه شروع طوفان است. طوفاني كه از دل برمي خيزد وتو را تا اوج روح بلندهستي مي برد انجايي كه تنها خود را مي بيني وخداي خودرا


اي مرا با شعور شعر آميخته اين همه آتش به شعرم ريخته چون تب عشقم چنين افروختي لا جرم شعرم به آتش سوختي


بيا تا مثل قديم واسه هم قصه بگيم گم بشيم تو رؤيا ها قصه از غصه بگيم بيا تا برات بگم قصه بره و گرگ كه چه جور آشنا شدن توي اين دشت بزرگ بيا تا برات بگم آسمون سياه شده ديگه هر پنجره اي به ديواري وا شده بيا تا برات بگم گل تو گلدون خشكيده دست سردم تا حالا دست گرمي نديده


خدايا آبروي من را به توانگري نگه دار و شخصيت من را با تنگدستي از بين مبر تا مبادا از روزي خواران تو روزي بخواهم و از آفريده هاي بد کردار طلب مهرباني کنم


تو کیستی ، که من اینگونه ، بی تو بی تابم ؟ شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم تو چیستی ، که من از موج هر تبسم تو بسان قایق ، سر گشته ، روی گردابم تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه تو دور دست امیدی و پای من خسته است همه وجود تو مهر است و جان من محروم چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است


در كنار وسعتي انبوه از دل ها تنها مانده ام من تنهاي تنها ندانم كي چنين ظلمي به خود كردم چرا بايد شود تنها دل رسوا؟


ديدي تا حالا اگر کسي رو دوست داشته باشي دلت نمياد اذيتش کني؟ دلت نمياد شيشه دلش رو با سنگ زخم زبون بشکني؟ دلت نمياد ازش پيش خدا شکايت کني حتي اگر بره و همه چيزو با خودش ببره... حتي اگر از اون فقط هاي هاي گريه ي شبانت بمونه و عطر اخرين نگاهش... حتي اگر بعد از رفتنش پيچک دلت به شاخه نازک تنهايي تکيه کنه ديدي؟هر گوشه و کنار شهر هر وقت کسي از کنارت رد ميشه که بوي عطرش رو ميده چه حالي ميشي؟ بر ميگردي و به اون رهگذر نگاه ميکني تا مطمئن بشي خودش نبوده

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 15:14  توسط آرمان  | 

 

تبلیغات X

www.armansend.blogfa.com

the best site for

java script

please go and visit

وضعیت من در یاهو